متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

یکی یه دونه پسرمامان

ماه های آخر بارداری

1392/8/3 13:59
نویسنده : مامان زهرا
242 بازدید
اشتراک گذاری

ماه های بسیار سختی بود و همش فشارم بالا و پایین می رفت و دکتر می گفت خیلی خطرناک است و باید مواظب باشم و اگر آلبومین مثبت شود باید سریعا بستری شوم برای همین هرروز به آزمایشگاه می رفتم قرار بود شما گل پسر بیست آبان دنیا بیایی تا اینکه وقتی سی مهر آزمایش رفتم گفتن آزمایشم مثبت شده است و به خانم دکتر که نشان دادم گفتن فردا صبح یعنی یک آبان حتما باید بستری شوم و هیچ کس باورش نمی شد به این زودی قراره پا به این دنیا بگذاری و همه کلی اظطراب داشتند مخصوصا بابایی شب کارها را انجام دادیم و وسایل را جمع کردیم که بعد از بستری کردن من بابایی آنها را به خانه مادر جون ببرد صبح زود بیدار شدیم و بعد از اینکه بابایی مرا از زیر قرآن رد کرد راهی بیمارستان مرتاض شدیم اونجا مرضیه خانم را دیدیم و مرا به اتاق زایشگاه برد و مرا بستری کردند نزدیک ظهر بود که فشارم بالا رفت و زنگ خانم دکتر زدند که بیایند و من سریعا سزارین شوم بالاخره ساعت 13/45 شما گل پسر به این دنیا چشم گشودی که قدمت مبارک.

وقتی چشم باز کردم دیدم داخل icu هستم که برای کنترل فشارم مرا آنجا برده بودند شب که شد گفتم پسرم را بیارید ببینم که آوردنت و با هزار دردی که داشتم وقتی تو را دیدم همه یادم رفت و به سختی بغلت گرفتم و بهت شیر دادم و تا فردای اون من داخل icu بودم صبح بابایی با یک جعبه شیرینی آمد و حسابی تیپ زده بود و بعد هم ابجی رضیه آمد بعداظهر مرا به بخش بردند و همه به دیدن ما آمدند شب که شد گفتند باید یکی بیاید پیش من و شما که زنگ خانه زدم و قرار شد ابجی رضیه بیاید و آن شب کلی تا صبح شیر خوردی و اصلا نگذاشتی ما بخوابیم فردا صبحش عمو حسین با خاله مهناز و دختر گلشان آیلین خانم آمدن دیدنمان و بابایی هم کارهای ترخیص را انجام داد و نزدیکی های ظهر بود که مرخص و راهی خانه شدیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)