متینمتین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

یکی یه دونه پسرمامان

واکسن هجده ماهگی گل پسر

سلام پسر گل مامان الهی مامان برات بمیره که این دفعه واکسن بسیار سختی را زدی همه از قبل می گفتن واکسن هجده ماهگی خیلی سخت تر از واکسن های قبلی هست چون راه میری اما من باورم نمی شد اما باز خیلی استرس داشتم تا اینکه صبح روز 1394/02/03 عزیز و مادر جون آمدن دنبالمون و بردیمت پایگاه توحید اول قد و وزنت کردن و خدا را شکر خیلی خوب بود و بعد نوبت واکسنات رسید که با سر حالی خودت دویدی و رفتی داخل بعد گفتن من بغلت کنم تا اول واکسن دستت را بزنند که یه خورده گریه کردی اما بعد نوبت واکسن دوم یعنی داخل پات رسید که چشت روز بعد نبینه همین که زدن از حال رفتی بعدم بهت قطره دادن و خیلی سفارش کردن که حتما بهت استامینوفن بدهم چون تب می کنی و آمدیم بیرون همش گر...
7 ارديبهشت 1394

همینجوری

                                                                 پسر خالت یا به قول خودت تاتا                                                 ...
25 فروردين 1394

خاطرات نوروز گل پسر

سلام پسر شیطون مامان امسال لحظه سال تحویل نصف شب بود برای همین شما خواب بودی من و بابایی در کنار شما که خواب تشریف داشتی سال را با یا مقلب القلوب آغاز کردیم و برات سال خوبی را آرزو کردیم و صبح راهی عیددیدنی شدیم اول به خانه مادر بزرگ رفتیم و ناهار را هم اونجا بودیم و بعداظهر راهی خانه مادر جون و عزیز شدیم و از روز دوم به بعد هرروز خانه عمه ها و عموها دعوت بودیم و هر کجا که می رفتیم شما جیگر مامان اول مثل شاهزادها اینقدر باکلاس می نشستی و بعد اینقدر شروع به شیطنت می کردی که نگو نپرس که مجبور می شدیم زود پاشیم روز یازدهم نوروز همه قرار بود برای عید دیدنی بیاین خانه ما از چند روز قبل شروع کردم به تمیز کردن خانه اما شما گل پسر اینقدر شیطنت کر...
15 فروردين 1394