گاه شمارزندگی (7 ماهگی)
مهر مادری
در یکی از روزهای سرد زمستان حضرت موسی (ع) در حال گذر از صحرایی پوشیده از برف بود که چشمش به مادری افتاد که کودک خود را با تمام وجود در آغوش گرفته و او را از سرما حفظ می کند به طوری که به نظر می رسد حاضر است تمام سختی های جهان را به جان بخرد ولی کودکش آسیبی نبیند در همین حال سوالی به ذهن حضرت موسی رسید : (( که به چه علت این زن این همه سختی را به جان می خرد تا به کودکش گزندی نرسد ؟؟)) از سوی خداوند وحی آمد که : (( ای موسی ما در وجود مادران نعمتی قرار داده ایم و آن چیزی نیست جز مهر مادری )) حضرت موسی فرمودند : (( این چه نعمتی است در وجود مادران که به خاطر آن این همه رنج و سختی را به جان می خرند )) آنگاه ازسوی خ...
نویسنده :
مامان زهرا
23:42
تبریک روز مرد از طرف مامان زهرا
همسرم دستانت و پیشانیت را می بوسم چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود خاک پایت هستم تا هست ونیست هست به حرمت شرافت می ایستم و تعظیم می کنم همسرم روز...
نویسنده :
مامان زهرا
1:14
تبریک
گل پسرمیگه بابا
سلام پسر گلم الهی مامان قربونت بره این روزها بهترین روزهای زندگیم هست چون کارها و کلمه هایی را داری بر زبان می آوری که خیلی لذت بخشه امروز کلمه ای را گفتی که اصلا باورم نمی شد آن چیزی نبود جز گفتن بابا اولش متوجه نمی شدم چی میگی اما وقتی دقت کردم دیدم هی میگی بابا الهی مامان فدات بشه بوسس ...
نویسنده :
مامان زهرا
23:32
شروع شیطنت گل پسر
سلام ناز نازی مامان فداتشم که حسابی با نمک شده ای دیگه داره میره کم کم شیطنت هات شروع بشه وقتی می گذاریمت داخل روروک حساب ذوق می کنی و با آخرین سرعت میری و دوست داری به همه چیز دست بزنی انشالله خدا حفظ و محافظت کنه خیلییییی دوست دارم بوس ...
نویسنده :
مامان زهرا
21:25
اندیشیدن گل پسر
متین جون به چه می اندیشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
نویسنده :
مامان زهرا
0:02
سومین واکسن گل پسر
شش ماهه که شدی باز باید می رفتیم و واکسنت را می زدیم مثل دفعات قبل خیلی استرس داشتم اما باز چاره ای نبود 1393/02/01 بردیمت پایگاه توحید خیلی سرحال بودی و می خندیدی اما من الهی برات بمیرم که نمی دانستی چی در انتظارت هست بالاخره اول قدو وزنت کردند و بعد نوبت واکسن رسید که این بار دوتا داشتی اولی را در پای چپ تزریق کردند که گریه شدید کردی و دومی را در پای راستت وقتی تزریق کردند دیگر از حال رفتی بمیرم برات بالاخره حسابی اشک ریختی و رفتیم خانه مادر جون و عزیز با اینکه اصلا حال نداشتی اما باز تا آنها را دیدی خندیدی و بعد باز زدی زیر گریه خیلی ناراحتت بودم و همش بغلت کردیم تا اینکه شب تب شدیدی کردی مرتب بهت استامینوفن دادم و پاشوره ات کردم خدا را ...
نویسنده :
مامان زهرا
23:43







