افطاری
سلام ملوس مامان امسال رمضان حال وهوای دیگه ای داشت چون شما قندعسل هم پیشمون بودی ومن خیلی خوشحال بودم حدود آخر ماه مبارک بود که بابایی تصمیم گرفتیم همه را دعوت کنیم وافطاری بدیم چون گوسفند هم نذر داشتیم برنامه ریختیم یکدفعه اونا هم قربونی کنیم وبا گوشتش از مهمانها پذیرایی کنیم قرار بر این شد مهمانی جمعه شب 27 ماه مبارک رمضان باشه برا همین من به تک تک مهانها زنگ زدم و دعوتشون کردم وبابایی هم با قصاب تماس گرفت و قرار شد سه شنبه شب بیاید اون روز شما را گذاشتیم خانه مادرجون تا اذیت نشی اما به دلیل اینکه قصاب بد قولی کرد و دیر آمد مجبور شدم بیام دنبالت وقتی برگشتیم خانه گوسفند را آورده بودن شما همین که دیدیش زدی زیر گریه بالاخره گوسفند قربونی شد...
نویسنده :
مامان زهرا
19:43
گاه شمار زندگی (9 ماهگی)
شب قدر
شیطون بلا آقا متین
سلام شیطون مامان اینقدر بازیگوش شده ای که نگو و نپرس با هیچ اسباب بازی بازی نمی کنی فقط عشقت موبایل - کنترل تلویزیون - تبلت و کامپیوتر هست وقتی می گذاریمت داخل روروک دوست داری خودتا به بیرون پرتاب کنی یاد گرفتی از پله های اتاق میری بالا وقتی میگم متین اوف میشی نرو بالا نگام می کنی برام می خندی قربونت برم مواقعی که کار دارم می خواهم برم بیرون پیش مادرجون تنهات می گذارم و میرم وقتی بر می گردم سریع بغلم میشی و بوسم میکنی و ازم جدا نمیشی چیز جدید دیگه ای که یاد گرفتی به مبل دست می گیری و بلند میشی اما چون هنوز خیلی نخودی می خوری زمین الهی مامان قربونت بشه واقعا حالا اول خرابکاریته انشاالله خدا حفظت کنه و هیچ آسیبی نبینی خیلی دوست دارم بوسسسسسسس ...
نویسنده :
مامان زهرا
15:20
ماه مبارک رمضان
گاه شمار زندگی (8 ماهگی)
رویش اولین مروارید گل پسر
سلام جیگر مامان بالاخره پس از آن همه سختی دو مروارید خوشگل برروی فک پاینت سمت چپ و راست با هم جوانه زدند نمی دونی وقتی دیدم داشتم از خوشحالی بال در می آوردم الهی بمیرم که چقدر سختی کشیدی تا بیرون آمدند مامانی انشالله مبارکت باشه و همیشه سالم و سلامت باشی و هیچ وقت ناراحتیت را نبینم بوسسسسسسسس ...
نویسنده :
مامان زهرا
14:40
کوتاه کردن موهای گل پسر
سلام قند عسل مامان امروز با بابایی تصمیم گرفتیم برای اولین بار ببریمت آرایشگاه که بابایی زنگ آرایشگاه زد و برا ساعت 12 وقت گرفت اما وقتی رسیدیم آنجا خیلی شلوغ بود و عسلم از بس شیطنت کرده بودی داخل ماشین خواب رفتی تا اینکه کم کم خلوت شد و نوبت به شما رسید و بابایی آمد بغلت کرد و بردت داخل آرایشگاه تا موهات را کوتاه کنند با کمال نا باوری خیلی آروم بود و اصلا اذیت نکردی و آقای آرایشگر موهات را به زیبایی کوتاه کرد و منم در آخر رفتم و موهات را جمع کردم تا برا یادگاری داشته باشیم و بعد بردیمت خانه مادرجون و آنها زحمت کشیدن شما گل پسر را بردن حمام که وقتی اومدی بیرون برا خودت مردی شده بودی مامان قربونت بشه بوسسسس &nb...
نویسنده :
مامان زهرا
21:17






