یه اتفاق بد
سلام عزیزم امروز 20 دی هست و بدترین روز زندگیم چون پدر بزرگم از این دنیا رفت واقعا جایش خالیست پدربزرگ یعنی همه ی خاطرات خوب کودکی ... پدربزرگ یعنی شوقی که شتابان مرا می رساند به خونه ی قدیمی و ساده ای که حالا هیچ پدربزرگی نیست ... ...
نویسنده :
مامان زهرا
14:47
گاه شمار زندگی (سه سال و دوماهگی)
یلدا
آخر پاییز شد همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! بشمار تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود تو چقدر سبز بودی؟ جوجه ها را بعدا با هم میشماریم... عزیزم یلدایت هندونه ای و شاد ...
نویسنده :
مامان زهرا
21:34
گاه شمار زندگی (سه سال و یک ماهگی)
تولد بابا عزیز
چهارمین پاییز زندگیت
تولدت ستاره بارون
دلنوشته
با مهربانترین کلام یعنی سلام به مهربانترین پسرم امروز عطر رزاقی ها پر کرده بود همه صحن و سرای خانه دل را. از خیالم گذشت دارند کوچه را آب می زنند(آب زنید راه را - همین که) خودم را به اشتیاق به کوچه رساندم . اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای در شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند. چرا اینهمه بلوا دارند ماهی های من باید جایی میان باغچه خانه چند تا دانه نیلوفر بیندازم تا وقتی آفتاب دور ساقه های خشک نرده می پیچد کسی مرا یاد بی تابی های تو بیندازد.. &n...
نویسنده :
مامان زهرا
19:17








