متینمتین، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

یکی یه دونه پسرمامان

یه اتفاق بد

سلام عزیزم امروز 20 دی هست و بدترین روز زندگیم چون پدر بزرگم از این دنیا رفت واقعا جایش خالیست پدربزرگ یعنی همه ی خاطرات خوب کودکی ... پدربزرگ یعنی شوقی که شتابان مرا می رساند به خونه ی قدیمی و ساده ای که حالا هیچ پدربزرگی نیست ...                 ...
20 دی 1395

یلدا

آخر پاییز شد همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! بشمار تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود تو چقدر سبز بودی؟ جوجه ها را بعدا با هم میشماریم... عزیزم یلدایت هندونه ای و شاد ...
30 آذر 1395

دلنوشته

با مهربانترین کلام یعنی سلام به مهربانترین پسرم امروز عطر رزاقی ها پر کرده بود همه صحن و سرای خانه دل را. از خیالم گذشت دارند کوچه را آب می زنند(آب زنید راه را - همین که) خودم را به اشتیاق به کوچه رساندم . اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای در شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند. چرا اینهمه بلوا دارند ماهی های من باید جایی میان باغچه خانه چند تا دانه نیلوفر بیندازم تا وقتی آفتاب دور ساقه های خشک نرده می پیچد کسی مرا یاد بی تابی های تو بیندازد..                           &n...
20 مهر 1395